برای تمام دربندانی که اسارتشان، نص صریح رهایی است.
دلمان می خواهد صبح ها “بوی عیدی، بوی توپ، عطر کاغذ رنگی” را زمزمه کنیم. دلمان می خواهد کتابی بنویسیم در منقبت امیدواری. دلمان می خواهد از خانه بیرون بزنیم و صیادهای ارشاد را مترصد شکار نبینیم. دلمان می خواهد بدون احساس گناه دستمان را بالا ببریم و در جواب استاد بگوییم حاضر. دلمان می خواهد بدون دلهره سراغ خبرنامه ها برویم و خبر تازه ای از احضار، دستگیری، شکنجه یا اعتصاب غذای فعالین اجتماعی نبینیم. دلمان می خواهد مادرمان را بغل کنیم بدون دغدغه ی آغوش حرمان زده ی مادرانی که پاره ی تن در بند دارند. دلمان می خواهد شب ها سر روی بالش بگذاریم بدون فکر به اینکه آیا در سلول های سرد دژخیم، جایی برای خوابیدن هست؟ دلمان می خواهد…
دلمان می خواهد اما نمی تواند. دلمان از حقارت دشمن که به زندان دل بسته، شگفت زده است. دل ما سرش نمی شود که چرا گزمه ها نمی فهمند دانشگاه، گاه دانش است نه جولانگاه خفقان؟! مگر نه اینکه که دانش عین آزادگی است و دانشگاه، عرصه ی آزادانه ی گفتگو و تبادل اندیشه هاست؟دلمان نمی تواند درک کند که مباحث حقوق بشر مانند مطالبه ی برابری حقوق زنان، تلاش برای احقاق حقوق کارگران و فعالیت های صرفا اجتماعی دانشجویان در این راستا، چه گزندی به اریکه ی مقدس قدرت حاکم می رساند که عمله ی استبداد این چنین مذبوحانه به تقلا افتاده است؟! دل ما از این قدرت طلبی شوم، که برای رسیدن به مقاصد سیاه خویش نفس آزادی را بریده است، آشوب می شود. دل ما مدت هاست از اینکه هر ارزش و ارزشمندی، ملعبه ای است برای خیمه شب بازی مضحک جزم اندیشان، سرشار از اشمئزاز است. دل ما برای غربت خاکی که روزگاری مهد مبارزه ی شرافتمندانه ی مزدک ها، بابک ها، حلاج ها، پسیان ها، میرزا کوچک خان ها، ارانی ها، روزبه ها و بهرنگی ها بوده است، غرق اندوه است. دل سرگشته ی ما مدفن کینه ای عمیق از متجاوزانی است که هر فریادی را خاموش، هر جنبشی را میرا و هر اندیشه ی دگرخواهانه ای را مصلوب می خواهند.
دل ما غمگین، مشوش و سرگردان است. اینک شما… گلگونه های فسرده ی در بند، ای شما در آن طرف پشت میله ها اسیر، دل غمزده و گرفتار ما در زندانی بزرگ تر را دریابید.
