زنان
جهان
ترجمه:
پروانه عسگري
در
سالهاي ميان دو جنگ جهاني
تعداد مدافعان حقوق برابر زياد
بود و ميشد آنها را شناخت; تك
به تك مينوشتند، يا سخنراني
ميكردند; با اين حال اما، جنبش
سازمان يافتهاي نداشتند. آنها
هيچ چيز نداشتند، نه سازماني و
نه هيچ راه ديگري كه از طريق آن
سخن بگويندو تنها ميتوانستند
متكي به خود باشندو [ به
همين دليل ] تنها
نويسندگان بودند كه ميشد
حضورشان را دريافت; چون آنها
ميتوانستند بنويسند.
غياب
يك جنبش آشكار و سازمانيافتهء
زنان در اغلب روايتهاي تاريخي
از سالهاي ميان دو جنگ جهاني
به چشم ميخورد. فمينيسم
آمريكايي بهترين نمونه است: در
اين كشور به واسطهء مشاغل
غيرسنتي كه زنان طي جنگ جهاني
اول به عهده گرفتندو پيروزي حق
راي در سال 1920، فمينيسم فرو
نشست تا دوباره در سالهاي 1960
برخيزد. روايتهاي تاريخي از
اين جنبش با توصيف از آن با
كلماتي چون «لرزان»، «حاشيهاي»،
«بدون سازمان و پراكنده»، «آشفته»و
«بيتحرك» تصويري ناخوشايند از
آن ارايه دادهاند. حتي واژهء
فمينيسم عملا از ميان رفت و جز
براي تحقير و تمسخر به كار برده
نميشد.
تاريخنگاران
اكنون در حال بازبيني چنين
تصويري از جنبشهاي زنان هستند.
مدافعان حقوق زنان از 1914 تا سالهاي
1940 هم چنان به بيان دغدغهها و
پافشاري بر مبارزات خود ادامه
ميدادند اما به دو دليل به نظر
ميرسيد كه كمتر موفقاندو
واقعا نيز چنين بود. اول آن كهدر
سالهاي پس از جنگ جهاني اول نه
تنها بيثباتي سياسي و اقتصادي،
بلكه واكنشهاي محافظهكارانه
حاكم بود. چنان كه فمينيست
انگليسي وينفريدهالتباي در
سال 1934 خاطرنشان كرد، او و
معاصرانش نه تنها با واكنشي «عليه
فمينيسم، بلكه عليه دموكراسي،
آزادي و خردو همچنين عليه
همكاريهاي بينالمللي و تحمل
سياسي» مواجه بودند. حقوق زنان
در مقايسه با بحرانهاي سالهاي
1920 و 1930 آرماني حقير به نظر ميرسيد.
دوم اين كه بعد از جنگ، تفكيكها
ميان صفوف گوناگون جنبش زنان به
طرز ناخوشايندي مانع مبارزات
سازمان يافته همچون حق راي در
كشورهايي مانند آمريكا،
كاناداو انگليسميشد.
اصلاحگران اجتماعي و ساير
فمينيستهاي راديكال در
كشورهايي كه قادر به پيش بردن
اهدافشان شده بودند، بعدا به
راههاي جداگانهء خود ادامه
دادند.
جنگ
و تاثير آن
خصومتها
و ستيزهجوييهايي كه شروع جنگ
جهاني اول را در اوت 1914 رقم زد،
مدافعان حقوق زنان در كشورهاي
درگير جنگ را با تصميمگيريهاي
دشوار روبه رو كرد. بيشتر
سازمانهاي مدافع حق راي جهتگيري
خود را بلافاصله تغيير دادندو
انرژي خود را به كارهاي مربوط به
جنگ معطوف كردند. ميليسنت گرت
فاست، رهبر جنبش حق راي انگليس،
بيدرنگ تصميم گرفت سازمان
بزرگ خود را به سمت خدمت به
كشورش و كمك به فرونشاندن صدمات
ناشي از جنگ هدايت كند.
اتحاديهء سياسي و اجتماعي زنان
(WSPU) مبارزهء
پرخاشجويانهء خود براي حق راي
را به ميهنپرستي پرخاشجويانه
تبديل كردو ضمن تغيير نام
روزنامه خود از «حق راي» به «بريتانيا»
اعلام كرد كه «در ميهنپرستي
درجهء دوم نيست». فمينيستهاي
فرانسوي به جاي حقوق از تعهد سخن
ميگفتند. فدراسيون انجمن
زنان آلماني (BDF) ،
همانند گروههاي زنان در جاهاي
ديگر، تصميم گرفتند كه از
فرصتي كه جنگ در اختيارشان ميگذاشت
بهرهبگيرند; به عبارت ديگر
زناني كه هنوز از حقوق مدني كامل
برخوردار نبودند اكنون ميتوانستند
به عنوان شهرونداني مسوول خود
را اثبات كنند.
به
دنبال صلح
براي
تمام طرفداران حقوق زن شهروندي
به معناي ميهنپرستي نبود. هم
در كشورهاي در حال جنگ و هم در
كشورهاي بيطرف، تعداد اندكي
از راديكالها براي حمايت از
آرمان صلح دست به انشعاب زدند.
تفكري كه زنان را بيش از مردان
متمايل به صلح ميدانست، در
تمام دوران اواخر قرن نوزدهم و
اوايل قرن بيستم رواج داشتو
اين خود پيامد منطقي پافشاري بر
تفاوتهاي جنسيتي، در عمق
ايدئولوژي فمينيستي مادرانه
بود. در سال 1915، فمينيست
كانادايي، دكتر آگوستا استو
گفت: «اگر زنان در امور ملي و بينالمللي
صدايي داشته باشند، جنگ براي
هميشه پايان مييابد.» هر چند
اين ديدگاه محوري ايدئولوژي
فمينيستي پيش از جنگ به شمار ميرفت
اما در زمان جنگ تنها راديكالترين
فعالان توانستند به آن پايبند
بمانند. بسياري از آنها پيشتر
سوسياليست بودندو يا در طي جنگ
و با مشاهدهء راههاي
ضددموكراتيكي كه دولتهاي
خشمگين برميگزيدند، راديكال
شده بودند. به عنوان مثالگرترود
ريچاردسون در كانادا، ضمن
تركيب فمينيسم مادرانه با
ايدئولوژي ماركسيسم، «زنان
كانادا» را به «برخاستن و نجات
دادن مردان» فراخواند و «سرمايهداران
آلوده به خون در سراسر جهان» را
مسوول برپايي جنگ اعلام كرد.
مخالفان حقوق زن ظهور آرمانهاي
راديكالي را بيدرنگ تشخيص
دادند و محكوم كردند. در
ايالات متحده، «انجمن ملي
مخالف حق راي زنان» بر برخي
ارتباطها انگشت گذاشت: «صلحطلبان،
سوسياليستها، فمينيستها،
طرفداران حق راي، همگي جزو يك
جنبش هستند - جنبشي كه در جهت
تضعيف دولت، فساد جامعه و
تهديد موجوديت تجربهء بزرگ ما
در دموكراسي، گام برميدارد.»
در آلمانوزير جنگ باواريا
جنبش حق راي زنان را در ارتباطي
تنگاتنگ با جنبش صلحطلبي
دانستو فعاليتهاي زنان را به
بهانهء حفظ امنيت عمومي ممنوع
اعلام كرد. در
سال 1916، شاخهء مونيخ
اتحاديهء حق راي زنان
اجازهء برگزاري هيچ جلسهاي،
چه خصوصي و چه عمومي را نداشت; و
فعاليتهايش را به اجبار
زيرزميني انجام ميداد. در
تورنتو، نامهاي كه آليس چون
به روزنامههاي محلي نوشته بود
و در آن صلحطلبي فمينيستي خود
را آشكار كرده بود، با واكنشهاي
خشمناك مخاطبان روبهرو شد كه
خواستار زنداني شدن يا تبعيد او
شده بودند. هلن برايون در
فرانسه نيز پس از آن كه مخالفتش
با جنگ را اعلام كرد و آن را به
فمينيسم بودن خود نسبت داد، به
اتهام خيانت بازداشت و محاكمه
شد.
هر
چند احزاب سوسياليست اروپايي در
پشت دولتهاي خود پنهان ميشدند،
كلارا زتكين، سرپرست سازمان بينالمللي
زنان سوسياليست، در ماه مارس 1915
زنان را به تجمع در منطقهاي بيطرف
فراخواند. به دنبال اين
فراخوان، گروه كوچكي از زنان در
شهر برن در سوييس گرد آمدند. (كمتر
از شش ماه بعد مردان سوسياليست
نيز به اقداميمشابه دست زدند.)
زتكين، در حركتي غيرمنتظره،
از زنان بورژوا نيز دعوت كرد كه
به صفوف سوسياليستهاي آلماني
خواهان صلح بپيوندند اما
احساسات ميهنپرستانهءبيشتر
فعالان زن در آلمان، همانند
ساير كشورها، مانع هرگونه جنبش
ضدجنگ در سطح ملي ميشد. در
انگليس، ري استراچي، دوست و
همكار ميليسنت گرت فاوست،
مخالفان صلحطلب خود را محكوم
كرد و آنها را «گروهي ديوانه»
ناميد. بيشتر فمينيستهاي
فرانسوي نيز از حكم سه سال زندان
(تعليقي) براي هلن برايون دفاع
كردند.فعالان زن كاركشتهاي
كه صلحطلب نيز بودند از ارتباطهاي
بينالمللي خود كه از مدتها
پيش در گروههايي چون «اتحاد
بينالمللي حق راي براي زنان»
به وجود آمده بود، استفاده
كردند. دكتر آلتا جاكوبز از
هلند و جين آدامز براي فراخواني
براي كنفرانس صلح زنان، كه در
آوريل 1915 در لاهه برگزار شد،
پيشقدم شدند. در اين كنفرانس،
همهء كشورها و همهء گروههاي
بزرگ زنان شركت نكردند. شوراي
ملي زنان فرانسوي اعلام كرد كه
حضورش غيرممكن استو سازمان
BDF آلمان
نيز به طريقي مشابه ايدهء
برگزاري اين كنفرانس را «مغاير
با احساسات ميهن پرستانه و
تعهدات ملي جنبش زنان آلمان»
خواند. برخي زنان توسط دولتهايشان
از شركت در كنفرانس منع شدند;
برخي نيز، همانند تعدادي از
زنان كانادايي، به عنوان
نمايندگان غيررسمي شركت كردند.
با وجود همهء اينها، حدود 900
زن از 12 كشور، از جمله آلمان،
اتريش، مجارستانو بلژيك در
كنفرانس حاضر شدند. نمايندگان
نه تنها قطعنامههايي مبني بر
دعوت براي تشكيل يك گروه حافظ
صلح بينالمللي و داوري صلحآميز
در مورد درگيريهاي بينالمللي،
تصويب كردند، بلكه پس از
كنفرانس نيز عدهاي از آنها
به 14 پايتخت جهان سفر كردند تا
اهداف و برنامههايشان را براي
صلح از طريق گفتوگو به بيست و
يك وزير، دو رييسجمهور، يك
پادشاه و پاپ، برسانند. جالب
آن كهزناني كه حتي در مورد
امور داخلي كشور خود حق راي
نداشتند به عنوان فرستادههاي
بينالمللي پذيرفته شدند.
مشاوران نخستوزير كانادا
پيشنهادهاي آنها را غيرعملي
دانست، و رد كردند، اما
نخستوزير اتريش به ايشان
گفت كه اولين سخن خردمندانه را
طي ماهها از زبان آنها شنيده
است. هر چند اين انديشهها در
محافل صلحطلبان بسيار رواج
داشت اما هنگامي كه جين
آدامز در گفتوگويي با رييسجمهور
آمريكاوودرو ويلسون طرحها و
پيشنهادهاي خود را مطرح كردويلسون
آنها را بهترين راهحل ارايه
شده تا آن زمان دانست. ويلسون
بعدا مهمترين مدافع انديشهء
تاسيس «جامعه ملل» شد كه از طريق
گفتوگوهاي صلح در ورساي به جنگ
خاتمه بخشيد.
منبع : Legates ،
Marlene;
In Their Time ،
A
History of Feminism in Western Society; London ،
Routledge ،
2001