|
خوشــه
آزادی
می
خواست اوستاره شب باشد
سوسو کند به دوش افق چندی
خورشید
آسمان خدا گـــــــردد
بندد به بال ظلمت شب
بنــــدی
قندیل
گون ز گنبد گردون نـور
بر راه کاروان سحـــر
ریــــزد
چون
ماه نخشبی به شبی یلــدا
نرم و سبک ز چاه افق خیــــزد
می
خواست اوکه دیوسیاهی را
مقهور روشنان فلک ســـــــازد
کارد
به راه شب زده گان نوری
شوری چنین به ملک دل
اندازد
می
گفت بر خرابه شب سازیم
شالوده جهان پر از شادی
می
گفت سهم مردم ما باشــــد
از تاک عشق خوشـه آزادی
دیو
پلید وادی شب افکنــــــــد
او را به کام کهنه این چرخشت
آن بوم شوم جهل نمی دانست
خورشید عشق را نتواند کشت
ايرج
|