|
زن
گفتم
انسانم و از جنس توام
بیگانه نگاهم کرد
گفتم
درشالیزارها پابرهنه کشت می
کنم
در
کارخانه ها هم چون تو، جان می کنم
و
درراه رشد و ترقی جامعه همپای
توام
گفتم
خانواده از مهر من نشات می
گیرد
همیشه هم دوش و هم یار تو،
منم
اما
،
اما
دردمندتر از توام
باز
نگاهش بیگانه بود
گفتم
جنس لطیف پر احساسم
زیبا
و رعنا هستم
ناز
ودلفریبم
همچون
عروسکی در دستان توام
لبخندی
زد و گفت زن( با حالت تمسخرآمیز)
اکنون
او بیاد می آورد مرا
او
می شناسد مرا
اما
نه به عنوان یک انســـان
او
مرا می شناسد به عنوان زن
به
عنوان موجودی پست تر از خود
موجودی
که مانع از وجود او دربهشت شد
موجودی
که از دنده چپ او زاده شدهست
موجودی
که باید عروسکی در دستان او
باشد
امــا مـن می دانــم!!
تمام
اینها خرافات است
مــن
انسـانــم
همچون او
انسانی
که، او از من زاده شده است!
انسانی
که می تواند دینا را از
مهر،عشق وعدالت پر کند!
آری
این منـــم
مـــــن
واژه
پر آوازه زن!!!
|