امروز:   آبان ۲۵, ۱۳۹۷    
فيسبوک
انتخاب موضوع موردنظر
نوامبر 2018
د س چ پ ج ش ی
« اکتبر    
 1234
567891011
12131415161718
19202122232425
2627282930  

نامه ای از سعید ماسوری؛ وقتی هنوز دمپایی‌های زانیار و لقمان جلوی سلول‌شان است

وقتی صدای قهقهه‌ی خنده‌ی زانیار را دیگر نمی‌شنوم،‌ شوخی‌های لقمان را در هر ترددش توی راهرو دیگر نمی‌بینم، وقتی شب می‌شود و دیگر نمی‌توانم به سلول‌های زانیار و لقمان سری بزنم و به خوردنی‌های آنها ناخنک بزنم، و خدایا! وقتی هنوز دمپایی‌های زانیار و لقمان جلوی سلول‌شان است ولی آنها دیگر آن‌جا نیستند، نه آنها، که گویی این منم که در زیر خروارها خاک مدفون می‌شوم…/

******

سعید ماسوری، زندانی سیاسی که اکنون هجدهمین سال حبس خود را سپری می کند بعد از تجربه یک دهه زیست مشترک به خصوص با زانیار و لقمان مرادی از درد نبودن آنها، پیامد و چرایی اعدام آنان سخن گفته است. نامه این زندانی سیاسی که جهت انتشار در اختیار هرانا قرار گرفته عینا در ادامه می‌آید:

در زندان هم‌سلولی و هم‌بندی یعنی عزیزترین عزیزان. یعنی کسی که بیشتر از هر کس یک زندانی بدان محتاج است. یعنی بی‌کسی که هم ساعات روز و چه‌بسا جزئیات زندگی‌ات را با او سهیم می‌شوی و وقتی از سه فرزند، سه دوست، و سه برادر مثل زانیار، لقمان و رامین صحبت می‌کنم، به‌ویژه لقمان و زانیار که ۱۰ سال را با آنها بوده‌ام، در غم و شادی، دادگاه و انفرادی، اضطراب و دلهره، کمبود و بحران، در همه‌ی شرایط زندان، و حال در فقدان آنها طی این چند روزه آن‌چنان فضای زندان سنگین و هوای سلول‌ها خفقان‌آور شده که از صدای هس‌هس نفس کشیدن خودم هم متنفر می‌شوم.

وقتی صدای قهقهه‌ی خنده‌ی زانیار را دیگر نمی‌شنوم،‌ شوخی‌های لقمان را در هر ترددش توی راهرو دیگر نمی‌بینم، وقتی شب می‌شود و دیگر نمی‌توانم به سلول‌های زانیار و لقمان سری بزنم و به خوردنی‌های آنها ناخنک بزنم، و خدایا! وقتی هنوز دمپایی‌های زانیار و لقمان جلوی سلول‌شان است ولی آنها دیگر آن‌جا نیستند، نه آنها، که گویی این منم که در زیر خروارها خاک مدفون می‌شوم.

ای کاش می‌توانستم قلبم را که به بزرگی چهل سال ستم و بی‌داد بر سینه‌ام سنگینی می‌کند، به یک‌باره برمی‌کندم و خون رگانم را قطره قطره می‌گریستم تا شاید قدری تسکین یابم و به تمام دنیا نشان می‌دادم که چگونه بهترین جوانان و عزیزانمان را به مسلخ می‌برند و بی‌رحمانه سلاخی می‌کنند و با چشمان بی‌روح و شیطانی‌شان به تماشای تاب خوردن اجساد بی‌جانشان می‌نشینند و آن را نمایش اقتدار نظام‌شان می‌خوانند و نعره می‌کشند که دوران بزن دررو تمام شده – یکی بزنند، ده تا می‌خورند – و با این فرمول وقتی یک ضربه از مردم غارت‌شده و به جان آمده در قالب یک اعتراض و اعتصاب دریافت می‌کنند، فورا ده تن از زندانیان اسیر را برای انتقام و ارعاب به دار می‌کشند و آنها را قاتل و جانی و مزدور می‌خوانند؛ ولی مردم ما فرزندان برومند خود را با ندای قلبشان باز می‌شناسند.

راستی اگر این سه جوان و مردان و زنانی از این دست با خون خود شب‌تیرگی‌ها را نمی‌شکافتند و یا اگر نبودند جوانان و مبارزانی (از زن و مرد) که طلسم این اقتدار جنایت‌کارانه را بشکنند، (هرچند به قیمت خون خود) ستم و بی‌داد بی‌تردید جاودانه می‌گشت و گمان بر این می‌شد که آزادی، عدالت و حقوق بشر را تنها باید زیر عبا و دم آخوند خاتمی و روحانی و امثالهم برای مردممان جست‌وجو کنیم و از ما و مردممان کاری برنمی‌آید …!!!

بیچاره کوردلان در توهم جاودانگی نمی‌دانند که حلقه‌ی کبود به جای مانده بر گردن‌های ستبرشان، حلقه‌ی عشق است به مردم‌شان و همچون حلقه‌ی خاری است بر سر عیسی مسیح …!!!
و همین حلقه‌ی کبود است که کانون حلقه‌های دیگر طغیان و شورش می‌گردد برای همه‌ی آزادی‌خواهان بر علیه همه‌ی انواع ستم و بی‌دادگری

سعید ماسوری / زندان گوهردشت کرج / ۲۱ شهریور ۱۳۹۷
در مورد نویسنده این نامه گفتنی است، دکتر سعید ماسوری، متولد ۱۳۴۴ است. وی به منظور ادامه تحصیل در کشور نروژ به سر می‌بُرد تا اینکه در اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۸۰ به خانواده سعید اطلاع دادند که سعید در حین بازگشت به ایران توسط مأموران وزارت اطلاعات در شهرستان دزفول دستگیر شده است.

آقای ماسوری از زمان دستگیری مدت ۱۴ ماه را در سلول انفرادی اداره اطلاعات اهواز سپری کرد و پس از آن به بند ۲۰۹ زندان اوین منتقل شد.

این زندانی سیاسی در سال ۱۳۸۱ و در دادگاه انقلاب تهران به اعدام محکوم شد ولی در نهایت حکم وی به حبس ابد تقلیل پیدا کرد.

وی در حال حاضر در بند زندانیان سیاسی زندان رجایی شهر کرج هجدهمین سال حبس خود را سپری می‌کند.

۲۴ شهریور ۹۷

این مطلب را ارسال کنید: بالاترین Twitter
Print Friendly, PDF & Email

نظرات بسته است

جستجو
Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
آرشیو مطالب قدیمی