امروز:   خرداد ۳۰, ۱۳۹۸    
فيسبوک
ژوئن 2019
د س چ پ ج ش ی
« مه    
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
24252627282930

دو روایت از تعصب‌های جنسیتی در سیستان و بلوچستان

در قوم بلوچ بدون رفتن به دادگاه و ….مرد با گفتن کلمه #طلاق می‌تواند زن را طلاق بدهد و زن بلوچ حق طلاق و بسیاری از حق‌های دیگر را دارا نیست. در این استان به قدری آبروی یک زن دارای اهمیت است که اگر پس از اولین طلاق مجددا وارد زندگی مشترک شود و مورد آزار و اذیت قرار بگیرد باید تا پای جانش در آن زندگی بماند فقط و فقط برای حفظ آبرو.

 

 

 

***

 

 

روایت  از تعصب‌های جنسیتی در سیستان و بلوچستان (۱)

۲۴ سال است که در استان #سیستان‌وبلوچستان زندگی می‌کنم. ۶ سال اول زندگی در شهرستان #سراوان و ۱۸ سال دیگر را در شهرستان #زاهدان.

▫️شهر من زاهدان شهری است فقیر چه از نظر اقتصادی و چه از نظر فرهنگی. تعصبات بیجا و فرهنگ‌های غلط هنوز در شهر من جولان می‌دهند. ارزش زن در اینجا به قدری پایین است که من تا چند سال گذشته آرزو داشتم که ای کاش من هم پسر بودم. اینجا بعضی از خانواده‌ها هنوز هم مثل دوران جاهلیت فکر می‌کنند و داشتن دختر را ننگ می‌دانند و اگر زنی به قول معروف دخترزا باشد تا آخر عمر سرکوفت می‌شنود. خیلی از زنان #بلوچ هنوز اجازه ندارند حتی صورتشان را مرد غریبه‌ای ببیند و این انتخاب خودشان نیست، اجباری است از طرف همسر یا پدرشان. بعضی از دختران بلوچ با وجود استعدادهای درخشان و علاقه به تحصیل به اجبار پدرانشان به جای مدرسه به مکتب می‌روند، دختران سیستانی و بلوچستانی به اجبار خانواده‌ها زود تن به ازدواج می‌دهند و این ازدواج اجباری در سنین بالاترهم مشاهده می‌شود بنابر رسوم محلی غلطشان مثل #ناف_بری و…

▫️بیشترین آمار #ازدواج_کودکان و #طلاق_کودکان مربوط به استان‌های سیستان و بلوچستان، #خوزستان، #خراسان رضوی، #آذربایجان شرقی و غربی، #فارس، #زنجان، #تهران، #همدان و #مازندران است. در این استان که به زن همچنان نگاه ابزاری می‌شود طلاق زخمی بزرگ است بر روح و روان زن مطلقه، درست است که مهریه زشت و ناپسند است اما وقتی که زن هیچ حق و حقوقی ندارد مهریه می‌تواند یک حق باشد.

▫️در قوم بلوچ بدون رفتن به دادگاه و ….مرد با گفتن کلمه #طلاق می‌تواند زن را طلاق بدهد و زن بلوچ حق طلاق و بسیاری از حق‌های دیگر را دارا نیست. در این استان به قدری آبروی یک زن دارای اهمیت است که اگر پس از اولین طلاق مجددا وارد زندگی مشترک شود و مورد آزار و اذیت قرار بگیرد باید تا پای جانش در آن زندگی بماند فقط و فقط برای حفظ آبرو.

▫️اکثر زنان این استان از خودشان هیچ اختیاری ندارند و قبل از ازدواج پدر و برادر مالک آنهاست و پس از ازدواج نیز همسرشان مالکشان می‌شود و زن از خود هیچ شخصیت مستقلی ندارد و مرد با منع کردن زن از خیلی از امور‌ زن را وابسته خود می‌کند. ماده ۱۱۰۵ قانون مدنی که به صراحت اعلام می‌دارد؛ «در روابط زوجین ریاست خانواده از خصایص شوهر است. » از آثار ریاست موارد ذیل را می‌توان بر شمرد:‌ سکونت در منزل شوهر، جلوگیری از برخی حرف و مشاعل زن، تعیین اقامتگاه، تعیین تابعیت، گزینش نام خانوادگی شوهر برای زن، تابعیت نام خانوادگی فرزند، اذن پدر در ازدواج دختر، حق طلاق و ولایت قهری.

▫️همین که قانون‌گذار تمام این حق و حقوق را برای مرد قائل شده و زن در شرایط خاصی می‌تواند خلاف اینها عمل کند (در اکثر مواقع زن به دلیل ترس از مرد و وابستگی به مرد تابع همسرش است) خود مصداق بارز #خشونت است. بارها و بارها شاهد این بوده‌ایم که چقدر دختر و زن سر مسائل احمقانه و مسائل شخصی مثل نداشتن بکارت و ….توسط پدر یا برادر یا همسرشان به قتل رسیدند و…

🔻روایت از تعصب‌های جنسیتی در سیستان و بلوچستان (۲)

من توی خانواده‌ای معمولی به دنیا اومدم و فقط یک خواهر داشتم. پدرم فرد خیلی مقرراتی بود. از همون اول همه چیز توی خونه‌ی ما قانون داشت حتی ساعت خواب و من از همون بچگی علاقم به درس و کتاب زیاد بود. دوران دبستان و راهنمایی دوران خوبی بود و هر سال با معدل ۱۹ و ۲۰ قبول می‌شدم ولی وقتی وارد دبیرستان شدم همه چیز تغییر کرد. سال اول دبیرستان افت تحصیلی شدیدی داشتم، وارد دوم دبیرستان که شدم دوباره عشقم به درس شروع شد.

یه روز وقتی رفتم مدرسه جز من و یکی از دوستام توی مدرسه نبودیم و تصمیم گرفتیم که خونه‌ی دوستم بریم. همون موقع من با آقا پسری دوست بودم و اون اومد دنبالمون و ما رو تا خونه‌ی دوستم رسوند. از قضا همون روز یکی از معلمامون ما رو دیده بود و زنگ زده بود به بابام. وقتی من خونه اومدم پدرم پرسید کجا بودی و من که بخاطر قوانین و مقررات پدرم اجازه نداشتم خونه دوستم برم ترسیدم و سکوت کردم. پدرم گفت از مدرسه زنگ زدن گفتن با آقا پسری دیدنت. از دست‌های سنگین پدرم و کمربندش کتک خوردم و سیاه و کبود شدم. پدرم گفت اجازه نمیده که برم مدرسه. با خواهش و تمنا بعد از یکی دوروز بهم اجازه داد که برم مدرسه.

باز هم همه چیز خوب بود و من وارد دانشگاه شدم و با پسری دوست شدم. تمام قرارهای ما توی خونه‌ی اون آقا پسر بود. همیشه همه چیز عادی بود تا اینکه یه روز گفت عاطی میخوام باهات سکس کنم و من گفتم نمی‌خوام. شروع کرد به کتک زدن و کندن لباسام و کار خودش رو کرد. با خواهش و تمنا خواستم برام آب بیاره که دوباره کتک خوردم. رفت برام آب بیاره و من‌هم از ترس لخت و بدون لباس فرار کردم. تا به در اصلی آپارتمان رسیدم خانومی پشت در بود و رفت لباسامو آورد و منو راهی کرد. توی راه بودم که اون پسر زنگ زد و گفت بیا فلان جا و من‌هم از ترس رفتم و اونجا به روم چاقو کشیده شد که بقیه جلوشو گرفتن. بعد از اون، ‌مدتها تهدید شدم که فیلم داره و پخش میکنه و… این‌ماجرا تمام شد ولی زخمش هنوز روی روح و قلب من مونده.

همون اوایلی که وارد دانشگاه شدم یک تلفن ناشناس به پدرم زنگ‌زده بود و از من بد گفته بود و پدرم از اداره که اومد دوباره کتک خوردم و تهدید شدم‌ برای نرفتن به دانشگاه و درس خوندن. ترم دوم دانشگاه با یکی از دوستام قرار گذاشتیم که کلاس فلان استاد رو در فلان ساعت بریم. من نمیدونستم که پدرم اجازه میده یا نه به دروغ گفتم که کلاس فوق داریم و پدرم گفت منم باهات میام که ببینم کلاس فوق دارین یا نه. بعد از چند دقیقه گفتم که دوستم اطلاع داده که کلاس تشکیل نمیشه و دوباره کتک خوردم و تهدید شدم به اجازه ندادن برای رفتن به دانشگاه. بعد از اون پدرم تمام برنامه های کلاسیم رو توی جیبش داشت و هر بار که میگفتم کلاس دارم اول نگاه میکرد به برنامم بعد اجازه‌ی رفتن داشتم. با توجه به اونکه پدرم تمام اساتید و آموزش دانشگاه رو میشناخت هر روز که من کلاس داشتم پدرم زنگ ‌میزد و از تشکیل کلاس و حضور و عدم حضور من مطمئن میشد.

دوران دانشگاه با هر سختی و آسونی گذشت و من درسم تمام شد که پسر دایی‌ام که از قبل همه جا گفته بود عاشق و دلباخته‌ی منه به خواستگاری‌ام اومد. اونقدر از طرف خانواده و فامیل تحت فشار بودم که به اجبار زنش شدم و کمتر از یک ماه طلاق گرفتم. یکی دوماه بعدش مبتلا شدم به افسردگی‌شدید و دارو مصرف می‌کردم و اعضای خانوادم به خاطر مصرف دارو، حرفهایی مثل دیوانه و …. بهم‌ میگفتن. چند وقت بعد باز تلفن ناشناسی به مادرم زنگ‌زد و درباره‌ی من بد گفته بود که وقتی مادرم از مدرسه به خونه اومد حرفهایی بهم گفت که طاقتم رو تموم کرد و #خودکشی کردم. چند ساعتی حافظه نداشتم و چند روزی بستری بودم .بعد از اون همه چیز خوب شد و مدتی بعد ازدواج کردم و همسرم تو همه‌ی زمینه ها کمکم‌ کرد. بهم یاد داد که سکوت من به متجاوز و … قدرت میده و باید دردم رو فریاد بزنم. دیگه پدر و مادرم هم هیچ جنگ و دعوایی با من ندارن فقط تنها جنگ من با پدرم برای حجابه و جایی که پدرم باشه مجبورم #حجاب بذارم چون پدرم ‌مجبورم میکنه.

✍️🏽عاطفه تمجیدی
کارزار منع خشونت خانگی

سوم دی ۹۷

این مطلب را ارسال کنید: بالاترین Twitter
Print Friendly, PDF & Email

نظرات بسته است

جستجو
Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
آرشیو مطالب قدیمی