امروز:   مهر ۲۶, ۱۳۹۸    

تَهِ ذهنم، نجوایی است آرام از یک کلاس نیمه خالی

چشمهام بسته¬اند. نشسته¬ام روی صندلی. چشم بندم را بالا زده¬ام و دستم را گذاشته¬ام روی پیشانی. صدای پایش به گوش می¬رسد. می¬پرسد: خوابیدی؟ جوابی نمی¬دهم. برنمی¬گردم. نباید برگردم. برگه را می¬گذارم روی میزش. چند دقیقه¬ای می¬گذرد و دوباره برگه را برمی¬گرداند. باز هم همان سوالات تکراری. می¬گویم: « شش دفعه¬ی قبل جواب همین سوال را داده¬ام. » می¬گوید: « برای هفتمین بار بنویس.» جوابم همان است. او هم می¬داند، بعید است که نداند. می¬پرسم: « دنبال چی هستی؟ » می¬گوید: « دنبال تَهِ ذهن توام.»

 

 

***

 

 

🖌 #محمد_حبیبی –
۱٫ چشمهام بسته¬اند. نشسته¬ام روی صندلی. چشم بندم را بالا زده¬ام و دستم را گذاشته¬ام روی پیشانی. صدای پایش به گوش می¬رسد. می¬پرسد: خوابیدی؟ جوابی نمی¬دهم. برنمی¬گردم. نباید برگردم. برگه را می¬گذارم روی میزش. چند دقیقه¬ای می¬گذرد و دوباره برگه را برمی¬گرداند. باز هم همان سوالات تکراری. می¬گویم: « شش دفعه¬ی قبل جواب همین سوال را داده¬ام. » می¬گوید: « برای هفتمین بار بنویس.» جوابم همان است. او هم می¬داند، بعید است که نداند. می¬پرسم: « دنبال چی هستی؟ » می¬گوید: « دنبال تَهِ ذهن توام.»
از اتاق که بیرون می¬رود، باز چشمانم را می¬بندم. تَهِ ذهنم را می¬کاوم. کلاسی است شلوغ. همهمه¬ای است از هزاران گفت و گو. خودکارم را برمی¬دارم و برای هفتمین بار همان جواب را می¬نویسم.
۲٫ چشمهام بسته¬اند. نشسته¬ام روی صندلی. سَرَم را خم کرده¬ام و با دست، روی پایم ریتم گرفته¬ام. منتظرم تا ماشین بیاید و همراه بقیه بروم. همان مینی بوس سفید رنگ همیشگی. سرم را که بلند می¬کنم چهره¬ی آشنایی را می¬بینم. تَهِ سالن ایستاده است. تکیه داده به دیوار . سرش پایین است و با دستهایش بازی می¬کند. خودش است، گیرم حالا کمی پیرتر شده باشد. حالا هر دو اینجاییم. من در زندان و او در سوییتی با همه¬ی امکانات به اسم زندان.
اسمم را می¬خوانند. از جایم بلند می¬شوم و از مقابلش می¬گذرم. هر دو لباس زرد رنگ ملاقات را پوشیده¬ایم. روزگاری او وزیر وزارتخانه¬ای بود، که من معلمش بودم. بودم؟! یعنی حالا نیستم؟!
تَهِ ذهنم را می¬کاوم. نجوایی آرام از یک کلاس نیمه خالی است.
۳٫ چشمهام بسته¬اند. نشسته¬ام روی صندلی. انتهای کتابخانه، کنار پنجره. نسیمی خنک تنم را مور مور می¬کند. چشم باز می¬کنم و کتاب را ورق می¬زنم. عمران صلاحی نوشته است:
« گفتم بیا با هم “پاییزبازی” کنیم. پرسید: “پاییزبازی” دیگر چه جور بازی ای است؟
گفتم: تو می¬شوی درخت، من هم می¬شوم باد پاییزی. من هِی می¬آیم برگهای تو را می¬ریزم زمین….»
دوباره چشمانم را می¬بندم و فکر می¬کنم. این دومین مِهری است که اینجایم. پنج پاییز دیگر هنوز مانده. حالا شبها بلندتر می¬شود و ۲۲۹۶ روز باقی مانده، زودتر می¬گذرد. تَهِ ذهنم را می¬کاوم. صدایی نیست. همچون کلاسی خالی است.
۳۱ شهریور ۱۳۹۸
زندان اوین

کانون صنفی معلمان ایران

این مطلب را ارسال کنید: بالاترین Twitter
Print Friendly, PDF & Email

نظرات بسته است

جستجو
Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Search in posts
Search in pages
آرشیو مطالب قدیمی