امروز:   آذر ۲۲, ۱۳۹۶    
فيسبوک
انتخاب موضوع موردنظر
طنز
طنز
دسامبر 2017
د س چ پ ج ش ی
« Nov    
 123
45678910
11121314151617
18192021222324
25262728293031

داستان صدیقه

داستان صدیقهدر را که باز می کند؛ با شال رنگارنگش به مرزهای خاکی رنگ و ملال‌زده دیوارهای یکرنگ درمانگاهم حمله می‌کند و درهم می‌شکندشان. صورت سبزه نمکینش در قابی از موهای سیاه لَخت تازه روییده بعد از شیمی درمانی، خودنمایی می‌کند ناخودآگاه می‌گویم: «چقدر خوشرنگی صدیقه!» با شادابی می‌خندد. آن‌قدر صورتش و رنگ‌بندی لباسهایش سرخوش است که در گوشه‌ای از ذهنم ندا می‌دهم که: «انگار صدیقه از خطرات سرطان پستان تازه درمان شده‌اش غافل است…»

******

نویسنده: سمیرا رزاقی
قسمت اول

در را که باز می کند؛ با شال رنگارنگش به مرزهای خاکی رنگ و ملال زده دیوارهای یکرنگ درمانگاهم حمله می کند و در هم می شکندشان. هر رنگ زنده و گرمی که در ذهن بیاید، در شال زیبایش هست. در سکوت دل مرده درمانگاهم، هیجانی به پا می کند رنگ های پر از فریاد شال و مانتو و کفش صدیقه.
صورت سبزه نمکینش در قابی از موهای سیاه لخت تازه روییده بعد از شیمی درمانی، خودنمایی می کند… اندام ظریف استخوانی و جوانش، با آن همه رنگ های بهاری و تابستانی در لباسهایش، سنش را حتی کمتر از آنچه هست، نشان می دهد. گرچه ۲۳ ساله است، اما ظرافت و هیاهوی اندامش، او را ۱۸ ساله می نمایاند.
ناخودآگاه می گویم :” چقدر خوشرنگی صدیقه! ” با شادابی می خندد. آن قدر صورتش و رنگ بندی لباسهایش سرخوش است که در گوشه ای از ذهنم ندا می دهم که : ” انگار صدیقه از خطرات سرطان پستان تازه درمان شده اش غافل است …”
بعد از رد و بدل کردن جملات معمولی حال و احوال پرسی، با همان نوع سریع حرف زدن با اداهایی ظریف و دخترانه و ملوس با شتاب می پرسد: ” خانم دکتر! بعد از ۳ سال که از درمانم گذشته باشد، می توانم بینی ام را عمل کنم؟ ” من که با نگرانی در حال بررسی آزمایشات و سونوگرافی اش هستم و در حال سنجیدن خطر احتمال عود بیماری سرطانش؛ با بدبینی نگاهش می کنم و کلیشه وار می گویم: ” عزیزم! سلامتی ات مهم تر است. ” و برای اولین بار به بینی عقابی اش نگاه می کنم که در صورت ظریف برنزه و سبزه اش، نامتناسب و قدری بزرگ است. با این حال شاید کمی فریب کارانه می گویم: ” تو که خودت این قدر خوشکلی؛ لازم نیست به فکر عمل کردن بینی ات باشی! ” و از خودم می پرسم: ” آیا صدیقه تا ۳ سال دیگر زنده و سالم است؟” دوباره می گوید: ” من فقط منتظرم این دو سه سال بگذرد تا بتوانم بینی ام را عمل کنم…” و من دوباره تشویش پیدا می کنم از فکر کردن به پیش آگهی و آینده بیماری صدیقه…
من انگار فارغم از دنیای پر از بیخیالی او. او هم انگار غافل است از بیماری خطرناکی که پشت سر گذاشته و هنوز هم در پیش رو دارد.
سونوگرافی و آزمایشاتش نرمال است ولی ذهن بخیل و بدبین من هنوز نگران؛ در این فکرم که تا چند وقت دیگر همه چیز برای صدیقه نرمال خواهد بود؟ که او باز سوالی دور از ذهن حسابگر من می پرسد: ” تیرگی پوست کف پایم که بعد از شیمی درمانی ایجاد شده، کی برطرف می شود؟ ” من کلافه شده ام از این همه وسواس زیبایی در صورت و پوست و بدن. با بی حوصلگی می‌گویم: ” زمان می برد، بهتر می شود، ولی مثل اول نمی شود…” صدیقه باز ذهن چارچوب بندی شده ام را به چالش می کشد و می گوید: ” چند روز پیش یک صندل خوشکل پوشیدم، بعد خودم از رنگ پوست پاهایم حالم بد شد …”
استراتژی ام را عوض می کنم؛ باید با زبان خودش با او حرف بزنم تا شاید وسواس ذهنی اش از بدشکلی های بعد از جراحی و پرتودرمانی و شیمی درمانی از بین برود. می گویم: ” دختر خوب! این روزها برنزه شدن و تیرگی، مد است، مردم کلی پول خرج می کنند تا پوستشان را با سولاریوم یا روش های دیگری که من نمی شناسم، یا با آفتاب لب دریا برنزه کنند.الان رنگ پوست دست و پای تو مد روز است” باز با شادابی می خندد؛ ولی حرف های من زیاد هم قانعش نکرده است.
اگر قانع شده بود دوباره سوال پیچم نمی کرد که: ” می توانم قرص افزایش اشتها بخورم تا قدری چاق تر بشوم ؟ ” صبرم حالا در امتداد این پرسش های یک شکل کمتر می شود. می گویم: ” نه ! این قرصها عوارض کبدی دارد و من اجازه استفاده را نمی دهم.” وقتی چشمهایش با خواهشی دوباره به لب هایم دوخته می شود، ناچار می شوم خشکی کلامم را کم کنم؛ می گویم: “حیف این اندام قشنگ و ظریف نیست که می خواهی چاق تر بشوی؟ ”
روی تخت معاینه، جای جراحی و پرتودرمانی سینه اش را معاینه می کنم. همه چیز نرمال است ولی رنگ پوست قدری تیره تر از بقیه پوست بدنش هست، حالا انگار این تغییر رنگ پوست برای من هم مهم شده است چون تا قبل از این به نظرم عادی می آمد. یادم می افتد به روزهای اول بعد از پرتو درمانی که صدیقه ناراحت بود از تغییر رنگ شدید و سوختگی پوست گردن و سینه اش ؛ و من که خواستم دلداریش بدهم که این عوارض برطرف می شود و موقتی هستند؛ با دلخوری به من گفته بود:” چه فایده؟! نمی توانم لباس یقه یاز و بدون آستین بپوشم!”
فکر می کنم :”چقدر ذهن من و صدیقه دور است از هم. او شاداب و جوان و لذت جو و زیبا پسند؛ و من حسابگر و واقع بین و منطقی.”
حالا در حین معاینه، من هم عینک صدیقه را بر چشم زده ام انگار؛ حالا بدفرمی های بدنش را بیشتر می بینم؛ حالا ذهنم از بدبینی اولیه اش کاسته:” خوب! زیبایی جز به جز بدنش برایش مهم است. و شاید این اقتضای سن جوانش هست؛ اقتضای ذهن و بدن ملوس دخترانه اش.”

قسمت دوم

از تخت که بلند می شود سوال بعدی اش هیجانی تازه است در روز سرشار از بدن های بیمار بد فرم تغییر شکل داده ذهن من. می‌پرسد:” روی دست راستم می توانم تاتو کنم؟”
حالا دیگر به این نتیجه رسیده ام که حتی با زبان خودش هم نمی توانم با ذهن متفاوت او هم حرف شوم. پس دوباره در قالب چارچوب سفید لباس پزشکی ام فرو می روم؛ به علم تمسک می جویم و بدون بار قضاوتی در کلام؛ می گویم: “دست راست که جراحی شده است، ممنوع است؛ دست چپ ممنوعیتی ندارد.” ولی این چارچوب تنگ حرفه ای برای مراوده من و صدیقه ، سنگین و ناکافی است. با شیطنت می خندد و می گوید: ” لب هایم را بی اجازه شما پروتز کرده ام!” فقط نگاهش می کنم… شیطنت شیرین خنده اش اجازه ملامت به ذهن و زبانم نمی دهد… من هم ناچار می خندم! می گوید:” مامانم، موقع پروتز کردن لب هایم، کلی بحث و دعوا داشت با من؛ ولی من بهش گفتم عمرم کوتاه است؛ می خواهم هر کاری دلم می خواهد در این مدت انجام بدهم.” کلمات تند و سریع و زیر لبی که صدیقه می گوید؛ ناگهان بر سرم آوار می شود. خنده های شادابش حالا به لبخند تلخی در گوشه لب های پروتز کرده اش تبدیل شده.
نگاه و کلمات سرزنش گرم حالا به سمت خودم نشانه می رود. ذهن من کجا بود و ذهن صدیقه کجا؟ او فقط می خواهد آرزوهای رنگارنگش را در فرصت کمی که دارد؛ برآورده کند؛ او فقط می خواهد از زندگی که سرنوشت، بخیلانه لحظه هایش را برایش می شمارد، لذت ببرد؛ البته لذت بردن به سبک خودش. شاید هم در حال انتقام گرفتن از سرنوشت است.
با خودم فکر می کنم: چقدر معیارهای خط کشی شده، ذهنم را بخیل و سرسخت کرده است. چقدر علم و منطق، حس زیبایی شناسی را از وجودم زدوده! چقدر دیدن این بدن های بدفرم سرطان زده برایم عادی و روزمره شده.
چرا دغدغه هایی را که یک دختر ۲۳ ساله زیبا و شکننده در مورد زیبایی جزجزء اندام و بدنش دارد، نادیده گرفته ام؟ جزیی ترین نکات کلینیکی و پاراکلینیکی پرونده صدیقه را بارها بررسی کرده ام؛ با وسواس، شانس عود بیماری اش را در آینده مرتبا سنجیده ام ولی هرگز تا پیش از امروز، بینی عقابی اش را ندیده بودم. هرگز تغییر رنگ پوست سینه اش بعد از پرتودرمانی برایم اهمیتی نداشته است. وسواس های زیبایی شناسانه صدیقه را تا امروز، آرزوهای غیرمنطقی دختری ۲۳ ساله دانسته ام برای خودنمایی و بروز زیبایی های ظاهری اش…

قسمت سوم و پایانی

اگر خودش نگفته بود هرگز نمی فهمیدم دغدغه اش، لذت بردن از لحظه های کوتاه زندگی اش هست؛ هرگز نمی فهمیدم می خواهد در همین فرصت کم باقیمانده، زیبا زندگی کند البته به سبک خاص خودش. هرگز توقعات او را از زندگی نمی فهمیدم و توقعات خودم را شاید به او تعمیم می دادم. با بدبینی او را غافل و نادان از بیماری خطرناکش شمرده بودم؛ حال آنکه من غافل مانده بودم از علم درونی صدیقه به کوتاه بودن زندگی جوانش.
حالا می دانم که صدیقه، واقع بینانه تر از همه فیلسوف های دنیا، کوتاهی زندگی را درک کرده است، ولی این درک درونی، او را به ناامیدی و افسردگی نکشانده. او را به سمت زیبا زندگی کردن به سبک خودش برده است. او می داند در همین روزهای کوتاه باقی مانده، از زندگی چه می خواهد؛ او ارزش لحظه ها و زمان را می فهمد و گام در راه برآوردن آرزوهایش برداشته است. در جمله کوتاه صدیقه، نیهلیسیم و اگزیستانسیالیسم و اومانیسم و لذت گرایی و… شاید همه مکتب های فلسفی جهان مسطور است.
هر بار که صدیقه برای معاینه و ویزیت خواهد آمد، من نگران خواهم بود؛ نگران عود دوباره بیماری بی رحمش؛ نگران درگیری سایر قسمت های بدنش؛ هر بار افسوس خواهم خورد برای روزهایی که صدیقه می تواند با شال رنگارنگش، با صندل های دخترانه اش، با اندام ظریفش؛ زیبا زندگی کردن را تجربه کند و سرنوشت، آن را از او دریغ خواهد کرد.
صدیقه با شال پر از رنگش و سوال های مخصوص به خودش می رود و من می مانم با فکری پریشان و سوال هایی بی شمار. همه حوصله و انرژی و علم و تکنولوژی را که در خدمت داشته ام، در راستای یک هدف گمارده ام: افزایش طول عمر بیمارانم. چرا هرگز این قدر عمیق به کیفیت و کمیت زیبایی زندگی باقیمانده در بیمارانم نیندیشیده ام؟
آن قدر نگران پیش آگهی و آینده مبهم بیماری این آدمها هستم که فراموش کرده ام انها می خواهند اگر کمیت زندگی شان در خطر قرار گرفته، کیفیت زندگی شان، دست نخورده و به سلیقه خودشان باشد. گرچه هرکدام معیار ویژه ای برای کیفیت زندگی شان دارند. راستی چرا بدفرمی های بدن بیماران سرطانی برایم به روال عادی زندگی آنها تبدیل شده است؟
آن قدر بر کوتاهی طول عمر صدیقه، دل سوزانده ام که دلسوزی او بر زیبایی از دست رفته اندام های بدنش برایم غیر منطقی و حتی لوس و بی معنی جلوه می کند.
در کنار همه اینها سوال های دیگری هم هست که ذهنم را رها نمی کند:چرا آدمها تا وقتی به مرزهای مرگ و زندگی نزدیک نشده اند؛ کوتاهی عمر و عدم جاودانگی شان را واقع بینانه لمس نمی کنند؟ و به راستی آیا انسانهای سالم خوشبخت ترند با بیماران سرطانی من؟! آنها که زنگ خطر مرگ را با تمام وجود لمس کرده اند تا بیاموزند که باید زیبا زندگی کرد و رویاهای درونی را به واقعیت زندگی کشاند؟
از حالا تصمیمم را گرفته ام؛ ذهنم را با ذهن صدیقه متحد خواهم کرد؛ با او همدست خواهم شد برای برآوردن آرزوهایش.
صدیقه به من یاد داده است که در جستجوی راهی باشم برای هم ذهن شدن با بیمارانم… برای قدم برداشتن در راه آرزوها و توقعات بیمارانم.

پایان
منبع: کانال تلگرامی متاستازhttps://t.me/metastatic

مشیانه ـ ۲ مرداد ۱۳۹۶

این مطلب را ارسال کنید: بالاترین Twitter

نظرات بسته است

آرشیو مطالب قدیمی