امروز:   آذر ۱, ۱۳۹۶    
فيسبوک
انتخاب موضوع موردنظر
طنز
طنز
نوامبر 2017
د س چ پ ج ش ی
« Oct    
 12345
6789101112
13141516171819
20212223242526
27282930  

زنان

Joan_of_Arc_miniature_gradedسان خوان کریسوستومو می گفت: «وقتی اولین زن صحبت کرد موجب گناه نخستین شد.» و سان آمبروسیو نتیجه گرفت: «اگر دوباره به زن اجازه حرف زدن داده شود، ویرانی را برای مرد به ارمغان می آورد»…هنگامی که الیمپیا د گاچه از سکوی اعدام بالا می رفت، سوال کرد:«اگر ما زنان می توانیم به سوی جایگاه گیوتین بالا رویم….. چرا نخواهیم توانست به سوی تریبون عمومی بالا رویم؟»..و در سال ۱۲۳۴ مذهب کاتولیک زنان را از آواز خواندن در کلیسا ممنوع کرد…/

*****

سان خوان کریسوستومو (San Juan Crisostomo) می گفت: «وقتی اولین زن صحبت کرد موجب گناه نخستین شد.»

و سان آمبروسیو (San Ambrosio) نتیجه گرفت: «اگر دوباره به زن اجازه حرف زدن داده شود، ویرانی را برای مرد به ارمغان می آورد.»

کلیسای کاتولیک زنان را از حرف زدن ممنوع می کند.

مسلمانان بنیادگرا آلت تناسلی آنها را می برند و چهره شان را می پوشانند.

یهودیان بسیار پایبند به آیین، روز را سپاسگزارانه شروع می کنند: « پروردگارا! شکر که مرا زن نیافریدی.»

دوختن را می توانند.

گلدوزی را می توانند.

رنج بردن و آشپزی کردن را می توانند.

دختران مطیع.

مادران از خود گذشته.

همسران تسلیم شده.

در طول قرن ها یا هزاره ها اینسان بوده است، علیرغم اینکه از گذشته اش کم می دانیم.

پژواک صداهای نرینه. سایه های اندام های دیگر.

برای ستودن یک شخص مهم می گویند: «پشت هر مرد بزرگی یک زن بود.» تقلیل دادن زن به جایگاه غم انگیز پشتی یک صندلی.

امروز به سبک و شیوه ام، برخی داستانها در باره زن را که همیشه با این چهره نگاری ساخته و پرداخته شده سازگار نیست، برایتان تعریف می کنم.

هستند دیوارها و سقف های نقاشی شده از اِلک ها، گاوهای وحشی، تصویرهایی که از ماقبل تاریخ می آیند، اسب ها، جانوران وحشی، مردان و زنانی که سن و سال ندارند. هزاران سال پیش نقاشی شدند، ولی هر بار دوباره متولد می شوند که کسی آنها رانگاه کند.

و یکی می پرسد:

«چگونه پدر بزرگ های دیرین ما می توانستند به این سبک، این همه ظریف نقاشی کنند؟ چگونه پدر بزرگ های خشن و زمخت مان که دست در دست با حیوانات وحشی تر از خویش می جنگیدند، می توانستند اینها را نقاشی کنند؟ چگونه می توانستند این چهره ها و اندام ها را با این همه، این همه زیبائی، این کارهای جادویی در حال پرواز را که از صخره ها می گریزند و در هوا پرواز می کنند، نقاشی کنند؟ چگونه؟ چگونه پدر بزرگ هایمان می توانستند؟….. یا مادر بزرگ هایمان بودند؟

هیلدگاردا (Hildegarda)

در سال ۱۲۳۴ مذهب کاتولیک زنان را از آواز خواندن در کلیسا ممنوع کرد.

زنان، ناپاک از راه طبیعت، موسیقی مقدس را که فقط می توانست از طرف پسر بچه ها یا مردان اخته شده سروده شود، کثیف می کردند. این مجازات به سکوت، هفت قرن حاکم بود، کمی بیش از هفت قرن، تا اینکه در قرن بیستم، فقط کمی پیش، زنان می توانستند در کلیسا به تنهایی یا گروهی آواز بخوانند.

کمی قبل از اینکه این ممنوعیت بر علیه دختران حوا اجرا شود، راهبه ای بود به نام ایلدگاردا که صومعه ای را در کنار رود راین در یک شهر به نام بینگن اداره می کرد. وی موسیقی کلیسایی را آفرید که از نظر من زیباتر از همه موسیقی های دیگر است، آن موسیقی که در درونم می نشیند، آن موسیقی که عمیقاً تا آخرین گوشه جان و روانم راه می یابد.

و این موسیقی نوشته شده بود، آفریده شده بود برای سرودن به وسیله زنان، به وسیله راهبه های دیر بینگن که ایلدگاردا آن را رهبری می کرد؛ و خوشبختانه زمان صدای آنها را از بین نبرد، صدای فرشتگانی که بی همتا آوازخواندن را به افتخار بهشت می دانستند.

و ایلدگاردا خودش را محدود به ساختن موسیقی های با شکوهی نکرد که طی قرن ها خائنانه به وسیله مردان سروده شدند چون که زنان اجازه نداشتند آنها را بخوانند، بلکه علاوه بر این پیشاهنگ زمان خودش بود، که بسیار سال پیش، هشتصد سال پیش، یکسال کمتر یکسال بیشتر، به مبارزه طلبیدن انحصار مردانه ایمان را می دانست و صومعه اش را به بارویی تبدیل ساخت، به یک معبد آزادی زنانه …..

و اینکه در شرایط دشوار عرفانی اش، آگاه به نوشتن صفحاتی بود که دوام آورده اند، که در آنها زن جایگاه مرکزی را اشغال می کند، زیرا ایلدگاردا می گفت، و آگاه بود به آنچه که می گفت:

«خون واقعاً کثیف، خون عادت ماهانه نیست بلکه خون ریخته شده در جنگ ها است.»

خوآنا د آرکو (ژاندارک) (Juana de Arco)

مردی وجود نداشت که بتواند با خوآنا همطراز باشد. نه در خیش زدن نه در شمشیر زدن.

در نیمه روز، در سکوت باغ، صداهایی شنید. فرشتگان و قدیسان با او حرف می زدند، و همینطور بلندترین صدای آسمانی با او حرف می زد ، به او می گفت:

«هیچکس در دنیا وجود ندارد که قادر به آزاد کردن فرانسه باشد، بجز تو….»

و او این گفته را تکرار می کرد، همیشه با ذکر منبع….. می گفت:

«این را خدا به من گفت.»

و بدینسان این دهقان بی سواد، زاده شده برای برداشت کردن بچه، در راس یک ارتش بزرگ قرار گرفت، ارتشی عظیم که بر سر راهش رشد می کرد.

خوآنا د آرکو، دوشیزه جنگجو….. باکره به امر ایزدی یا بخاطر ترس و وحشت نرینه، از رزم به رزم پیشروی می کرد . نیزه به دست، سوار بر اسب بر ضد انگلیسی ها، شکست ناپذیر بود…. تا اینکه مغلوب شد.

انگلیسی ها او را اسیر کردند و تصمیم گرقتند که مسئولیت «این دیوانه» را به عهده فرانسویان بگذارند. بخاطر فرانسه و بخاطر خدا یورش برده بود. و دیوان سالاران پادشاه فرانسه و دیوان سالاران خدا مسئولیت فرستادنش به آتشدان را تقبل کردند.

او، با موی تراشیده، در غل و زنجیر، وکیل نداشت. ولی قاضی ها، دادستان، متخصصین تفتیش عقاید، اسقف ها، بزرگان دیر، کشیشان کلیسا، سردفتران اسناد رسمی و تماشاچیان، همه بدون استثناء با گزارش کارشناسانه دانشگاه سوربن که در آن زمان اعتبار بسیار خوبی کسب کرده بود، موافقت کردند.

دانشگاه سوربن گزارش می داد که متهم، خوآنا، خوآنا د آرکو، اینگونه بود: تفرقه انداز، خائن، دروغگو، غیبگو، مظنون به ارتداد، متزلزل در ایمان و ناسزاگوی خدا و قدیسان.

نوزده ساله بود که او را در میدان بازار روآن (Ruán) به یک چوب بستند….. و جلاد هیزم را آتش زد.

سپس زمان سپری شد و همینطور میهنش و کلیسا، که او را زنده کباب کردند، که او را به قهرمان و مقدس، به سمبل فرانسه و نماد مسیحیت تبدیل ساختند.

الیمپیا (Olympia)

سمبل های انقلاب فرانسه مؤنث بودند. زنانی با کلاه ژاکوبن ها، با پستانهای در هوای آزاد، موهای افراشته در باد، پرچم های افراشته در باد.

ولی انقلاب فرانسه بیانیه حقوق مرد و حقوق شهروندی را اعلام کرد. و کمی بعد زنی مبارز و انقلابی، هنرپیشه، الیمپیا د گاچه (Olympia de Gauche) پیشنهاد کرد که انقلاب بیانیه حقوق زنان و حقوق شهروندی را هم به تصویب رساند. و یک دادگاه انقلابی او را محکوم کرد و گیوتین گردن او را زد.

هنگامی که الیمپیا د گاچه از سکوی اعدام بالا می رفت، سوال کرد:

«اگر ما زنان می توانیم به سوی جایگاه گیوتین بالا رویم….. چرا نخواهیم توانست به سوی تریبون عمومی بالا رویم؟»

یک هفته بعد، انقلاب فرانسه زن وزیر کشور را بی کم و کاست، بخاطر مشغول کردن خویش به سیاست گردن زد….. «زیرا سیاست به زنان مربوط نمی شود.»

و چند سال بعد، در هنگامه اولین کمون پاریس، مرحله دگرگونی بزرگ، جایی که حق رای همگانی تصویب شد….. ولی نه خیلی همگانی….. نتیجه این شد که رای دهندگان، همه مرد، بر علیه حق رای زنان رای دادند، زنان بخاطر قطعنامه تصویب شده با ۸۹۹ رای در مقابل یک رای، حق رای نداشتند، قطعنامه ای به اتفاق آراء تصویب شده منهای یک رای.

ویولِتا (Violeta)

در سالهای غم انگیز دیکتاتوری ژنرال پینوشه، در شیلی، رژیم تصمیم گرفت نام بیست شهرک فقیر اطراف شهر سانتیاگو را تغییر دهد؛ و در نامگذاری، به یکی از شهرک ها، شهرک ویولِتا پاررا (Violeta Parra) نام یک نظامی حماسی داده شد، ولی ساکنین اش از پذیرفتن آن نام امتناع کردند، امتناع کردند از نامیدنش به نام دیگری که نامش نبود؛ و در یک اجتماع هم رای گفتند:

«ما یا ویولِتا پاررا هستیم یا هیچ چیز.»

و اینسان یک بار دیگر ادای احترام کردند، ادای احترام به آن زن دهقان آوازخوان که با صدای فرسوده اش در آوازهای پیکارگرانه اش به ارج نهادن به رازهای سرزمینش آگاه بود.

ویولِتا تند و تیز بود و گناهکار، دوستدار گیتارزدن به سبک تند، خوش صحبت و پرحرف و همدم، و عاشق عشق بود. و بخاطر غرق شدن در رقصیدن و لودگی کردن، کلوچه هایش را که در حال پخت بودند از یاد می برد و می سوختند…..

“سپاس از زندگی…” را در آخرین آوازش خواند و پیچ و تاب شورانگیز یک عشق او را به ورطه مرگ پرتاب کرد.

نامرئی ها

سنت حکم می کرد که بند ناف های دختران تازه به دنیا آمده زیر خاکستر آشپزخانه دفن شوند، برای اینکه آنها زود یاد بگیرند، کجا جایگاه زن است و اینکه زن از آنجا خارج نشود.

هنگامی که انقلاب مکزیک فوران کرد، بسیاری از زنان خارج شدند، ولی آشپزخانه را به دامنه کوهها بردند. با رضایت یا بی رضایت، به علت بازداشت یا با میل، از نبرد به نبرد به دنبال مردها بودند. نوزاد را آویزه به پستان و قابلمه ها و دیگ ها را بر پشت می بردند. و مهمات:

آنها مراقب بودند که املت در دهان ها کم نیاید و فشنگ در تفنگ ها. و هنگامی که مرد کشته می شد، اسلحه به دست می گرفتند.

در قطارها مردها و اسب ها واگن ها را اشغال کرده بودند. زنان روی سقف قطارها به درگاه خدا دعا می کردند که باران نیاید.

بدون آنها، زنان پا به پای سربازها، سوسک های آشپزخانه، یاران انقلابیون، اغذیه فروشان دوره گرد، بیسکویت ها، ماری جوانا، کچل ها و دختران یتیم، آن انقلاب نمی توانست وجود داشته باشد.

به هیچیک از آنها مستمری پرداخت نشد.

نویسنده: ادواردو گاله آنو

برگردان: کبوتر سفید

۹ اسفند / ۱۳۹۵

این مطلب را ارسال کنید: بالاترین Twitter

نظرات بسته است

آرشیو مطالب قدیمی