امروز:   اسفند ۱۰, ۱۴۰۳    
ما زنان در شبکه های اجتماعی
فوریه 2025
د س چ پ ج ش ی
 12
3456789
10111213141516
17181920212223
2425262728  
آخرین نوشته ها

برای سه‌شنبه‌های نه به اعدام

چرا تاریخ تو ای انسان، تاریخ اعدام است؟ زاده دهه شصت‌ام، دهه اشک و خون. دهه تبعید به ناکجاآباد و لعنت آبادهای زنده‌به‌گوری…؛ برای تو نامه می‌نویسم برای تو پدر، مادر، برادر و خواهری که نگران عزیزت هستی که می‌خواهد علیه اعدام اعتراض کند و به زندان بیفتد. بس است دیگر! مادر! پدر! هم‌ولایتی! ما کودکان دیروز نیستیم که منتظر بنشینیم تا اعدام کنند. اگر مقابل این حکم لعنتی نایستیم، یا حافظه‌مان در طناب دار می‌پیچد یا گلویمان! نه به اعدام را از خانه تا خیابان و میدان و زندان تمرین کنیم. این جهنم اعدام، جهنم زندان، باید لغو شود…

 

***

نامه‌ای رسیده به بیدارزنی؛ نویسنده الصا:
«زاده‌ی دهه‌ی شصت‌ام. برای تو نامه می‌نویسم پدر، مادر، برادر و خواهری که نگرانی عزیزت علیه اعدام اعتراض کند و به زندان بیفتد.
زاده‌ی دهه‌ی شصت‌ام. دهه‌ی اشک و خون. دهه‌ی تبعید به ناکجا‌آباد و ساختن ((لعنت‌آبادهای)) زنده‌به‌گوری…

بزرگترهای ما تاریخ شکنجه و اندوه را به یاد داشتند؛ اما با این وجود مرا و بسیاری از ما را که کودکی بیش نبودیم، در میدان‌های اعدام برای تماشا می‌بردند. باید چه چیزی را می‌دیدم؟ ما کودکان که قرار بود طناب بازی کنیم، اما گردن جوانی را در پیچش طناب دیدیم.

چرا باید یک کودک به خودش بگوید: «نلرز، اون آدم برادر تو نیست، پدر تو نیست، خویشان تو نیست!»

چرا باید دولت برای یک کودک، زن و مردم تئاتری خونین اجرا کنند و تو پدر یا مادر یا معلم در جواب اضطراب کودک بگویی: «همیشه دیگری خطاکار است که اعدام می‌شود، تو اعدام نمی‌شوی چون قرار نیست خاطی شوی».

بزرگترهای من دیدند که صنوبر چگونه در کنار رودخانه، در انتظار سه روله‌اش چشم گردانید و روزی لباس‌سبزها آمدند و به او گفتند که روله‌هایش را اعدام کردند. نه وسایلی دارد و نه قبری.

آنان دیدند صنوبر چگونه هر روز از خانه تا رودخانه طی می‌کرد، تا فلج شد و دیگر نتوانست‌‌. بزرگترهای عزیز ما! شما تاریخ صنوبرهای زیادی را دیده‌اید. اما چگونه اعدام برایتان عادی شد و در تمام جواب سوال‌های ما گفتید: «حتما دلیلی داشته. مثلا بچه‌های زحمتکش صنوبر بچه‌های خوبی بودند. اما توده‌ای بودند!»

شما گل‌عنبر را دیدید و همیشه با دیدنش می‌گفتید: «چشمهای سبز قشنگی داشت. ایوب سیزده ساله‌اش را بردند و سر به نیست کردند. مجاهد بود برای همین اعدامش کردند!» شما هر بار برای گل‌عنبر دلسوزی می‌کردید اما هر بار دوباره او و فرزندش را کشتید وقتی که می‌گفتید: «خب توده‌ای بود، مجاهد بود.»

شما برای ابوطالب در خانه‌هایتان گریه می‌کردید، از مرام و معرفتش می‌گفتید، از نزاع او که پسری نوجوان بود، یکی را کشته بود و برای همین اعدام بر او حلال شد! شما با اشتیاق و کنجکاوی برای دیدن سر ابوطالب بامرام همسایه‌تان هم به میدان اعدام رفتید.

شما آوارگی دو فرزند زهره که اعدام شد را دیدید. اما گفتید زهره زناکار است. یک فرزندش خودکشی کرد و دیگری چون دختر بود و همه حرامزاده‌اش می‌دانستند آواره بهزیستی شد. شما تمام این بی‌پناهی‌ها، اندوه‌ها، اشک‌ها، زخم‌ها را دیدید اما هربار برای آنکه خونی را حلال کنید به ما گفتید: «مجاهد است، کمونیست است، زناکار است، قاتل است.»

هر بار کسی را برای اعدام در میدان شهر می‌بردند، میگفتم یکی باید چه کند که اعدام نشود؟ گفتید اگر شانس بیاورد توبه کند و البته گاهی کار از توبه می‌گذرد. ناخوداگاه فرو می‌رود. از توبه برای ما رهایی از افتادن در باتلاق و دهان اژدهایی بود که با به زبان آوردنش، حس سبکی می‌کردیم!

این مگر نبود تمام آموزه اعدام‌کنندگان که کودکی باید یاد بگیرد تا منتقل کند، کودکی که همزمان با انقلاب به دنیا امده، انقلابی که اساسش را نهاده است بر اعدام و صدور اعدام!

در ذهن کودکانه من جهنمی ابدی شکل گرفته بود، توبه نکرده‌ها، اعدامی‌ها، زنان ((فاسد))، تا همیشه در آتش می‌سوزند! آتشی که بعدها در زیر پای خودم دیدمش، نه بر فراز آسمان.

آیا اعدام آنقدر دوام می‌آورد که روزی قزلحصار و زندان‌هایی که طناب‌های دار در آنان می‌رقصد، نامشان محمدیه شود و خانه‌هایمان سکوی اعدام نشود؟ چگونه ممکن نیست وقتی در یک روز ۷ نفر را اعدام کرده‌اند؟

همین میدان محمدیه بغل گوشمان که مثل موزه‌های باغ‌وحش، جای خالی سینما و تلویزیون را برای مردم پر می‌کرد. جای کتاب‌های سانسور شده، گفت‌و‌گوهای روزهای خسته و شب‌های کشدار را هم برای این مردم پر کرده بود. یعنی اصلا اعدام و حذف، سانسور و سلاخی انقدر پا به پای هم پیش می‌رفتند و می‌روند که این میدان‌ها و سکوهای اعدامی نتیجه عادت کردن ما به طناب دار است.

صاحبان اختیار ما! هر بار خواستند تئاتری اجرا کنند، یکی از ما را به دار می‌کشیدند، اعدامی بالای دار در سیاهی پارچه‌ای روی چشم یا صورتش دست و پا میزد، مادر و کسانش در پای طناب دار جیغ می‌کشیدند و گریه می‌کردند و ما در تمام میدان‌های این شهر صحنه‌های اعدام و شلاق را می‌دیدیم. چگونه زیر آن همه تپش قلبمان که همه خوف بود و خوف بود و خوف بود، جان سالم بدر بردیم؟

چگونه آن همه مردمی که مرگ را دیدند، خود را دور از آن تجسم کردند.

بس است دیگر!

مادر

پدر

هم‌ولایتی!

ما کودکان دیروز نیستیم که منتظر بنشینیم تا اعدام کنند، بکشند پایین. در گوشمان ورد بخوانند و خون یکی از ما را با چسباندن ایست و برچسب حلال کنند‌. ما دیگر نوجوانانی نیستیم که در کابوس و عادت دیدن طناب بزرگ شویم و هی تلاش کنیم فرد خاطی نباشیم تا اعدام نشویم!

ما در میانسالی خویش چگونه باید هنوز شاهد طناب دار باشیم و هر روز نه تنها از میدان یا خیابان یا زندان، بلکه در کوچه‌هایمان نیز صدای شکستن گردن عزیزی در طناب دار را بشنویم و چه بسا در خانه‌هایمان. اگر اینگونه پیش برود و طناب دار با هر اذان به صدا دربیاید، تاریخ بعدها از ما نخواهد پرسید چگونه کودکی، نوجوانی، جوانی، میانسالی و پیری خود را با دیدن و شنیدن شکستن گردن کسی یا کسانی در طناب دار به‌سر بردی؟

چرا تاریخ تو ای انسان، تاریخ اعدام است؟

من یقین دارم حکومتی که تن و حافظه مرا با اعدام پیوند داده است، اعدام را تا آخرین لحظه حیاتش برپا میدارد، زیرا که اساس دولتشان بر اعدام دیگری استوار بوده است. اعدامی که گلوی ما را، گلوی بلوچستان را، گلوی گرسنگان را، گلوی معترضان را می‌خواهد تا بجود. اگر مقابل این حکم نایستیم، یا حافظه‌مان در طناب دار می‌پیچد یا گلویمان.

نه به اعدام را از خانه تا خیابان و میدان و زندان تمرین می‌کنیم.

ترس‌هایت را بتکان عزیزم. نامه‌ام را بخوان. پسران و دختران همسایه، کوچه و خیابان‌های هراسان در تعلیق طناب دار را به یاد بیاور. چگونه دوام آورده‌ایم در تعلیق میان خواب و بیداری پس و پیش از اعدام؟

این جهنم اعدام، جهنم زندان، باید لغو شود!»

#قیام_علیه_اعدام

#ژن_ژیان_آزادی

#اعتراضات_سراسری

۸ اسفند ۱۴۰۳

نظرات بسته است

جستجو
Generic selectors
Exact matches only
Search in title
Search in content
Post Type Selectors
آرشیو مطالب قدیمی
KupraAi